چقدر دلم برای صفحه وبم تنگ شده بود
و برای دوستانم بیشتر
امیدوارم بعد از این بیشتر باشم
چقدر دلم برای صفحه وبم تنگ شده بود
و برای دوستانم بیشتر
امیدوارم بعد از این بیشتر باشم
دریا پر از ماهی تشنه است
وقتی دلت برای هوا تنگ میشود
آهوی خسته را چه هراسی ز بند شیر
وقتی دل زمین و زمان سنگ میشود
سنگی که شیشه مهر تو را شکست
هر لحظه بهر عافیتش چنگ میشود
تا برنوازد و به شبی یار بشنود
آن دم که گام رفتن دل لنگ میشود
آری بیا و بر قدح و طرب ما بکوب
اینجا ضمیر آهن ما زنگ میشود
قلبی که تو نخواهد و چشمی که تو ندید
روزی برای صاحب خود ننگ میشود
آقا بیا که گنبد خضرا چه لاله گون
با اشکٍ خونٍ چشمٍ جهان رنگ میشود

سلام به همه دوستای گلم
چند وقته ننوشتم
نه اینکه به یادتون نباشم
تمرکزی برای نوشتن ندارم
ذهنم پر از سؤال و دستم خالیست
برایم دعا کنید
عازم سفرم
جای دوری نیست
همین جا
به دورنم
به قلبم
به ذهنم
برای یافتن خودم
پیدا کردن آنچه هستم
یافتن آنچه باید
میروم
دعای خیرتان را بدرقه راهم کنید
پاهای کوچکم چند بار باید از زمین بلند میشد تا به مدرسه ای که چندان هم دور نبود برسم
مدرسه
جایی که عشقی عجیب را تجربه کردم
عشق به دانستن
هنوز بوسه یواشکی به معلم کلاس اولم یادم هست « خانم دانشی»
هنوز ضربه دست معلم کلاس دومم را حس میکنم «خانم بهرامی»
هنوز آموخته های معلم کلاس سومم در گوشم است« خانم مولاوردیخانی»
هنوز به سختگیری های معلم چهارم و پنجمم عادت دارم « خانم بهنیا»
چقدر خوب بود که مدرسه داشتیم
چقدر خوب بود که معلم داشتیم
مدرسه ای بزرگ با دری کوچک
یادش بخیر
مداد پاک کن امینی که سرش دعوا کردیم
پاک کن و تراش آزاده شجاعی که از ترس گم شدن گردنش بود
نقاشی های پر رنگ سمانه سکاک
حفظ کردن های عجیب غریب ریحانه صفربالی
خودنویس ماریا پور نادر و ...
باور نمیکنم
اما اینها سرگذشت من است
خدایا شکرت که شیرینی ها در خاطرم مانده و تلخی ها آنقدر سنگین بوده که کاملا ته نشین شده
هر قدر در حوض خاطرات دست چرخاندم، جز محبت به چنگم نیامد
خدایا شکرت
تو شیرینی
احلی من العسل
اگر میشناختمت
اما من و شناخت تو!!
بعد وصالت، تو را خواهم شناخت
اما هنوز وصالت را باور ندارم
از تو میترسم
گاهی دلیل ترس نشناختن است
اما گاهی ترس از ...
خدایا کمکم کن بشناسم
اگر ترسم از جهل است
و خدایا کمکم کن بخشیده شوم
اگر ترسم از ...
خدایا کمک کن در آغوشش بگیرم
و رقص کنان نزد تو آیم
خدایا قبل از مرگ مرا بمیران
همه منتظر
همه خسته و خواب آلوده
قلب هایی که تپششان به وضوح شنیده میشود
هنوز هم میگویم
انتظار سختترین کار دنیاست
کاش منتظرت باشم
و کاش روزی میرسید که ندای آمدنت را میشنیدم
کاش من باشم و تو بیایی
گرچه میدانم
آن روز زیرو زبر خواهیم شد
مومنان از منافقین جدا
شرایط آمدنت ما را غربال خواهد کرد
کاش من نخاله ی صافیت نباشم
کاش دلم با زبانم یکی باشد
کاش دم زدن هایم از آمدنت واقعی باشد
کاش
این ها را تا زمان آمدنت نمیفهمم
اما میدانم مرهم درد انتظار، عشق است
موجب همرنگی با معشوق، عشق است
پس محبوب من به تو عشق میورزم
تا به رنگ تو درآیم
به معیار تو باشم
تا زمانی که غربال شوم
و تو مرا
برای خودت
انتخاب کنی
*
*
*
میخواستم چی بنویسم
چی شد؟!
چیکار کنم که انتظار با یاد تو عجین است
میخواستم بنویسم
دیشب بالاخره نتایج دکتری اومد
ساعت 2.5
اولین انتخابم قبول شدم
خیلی خوشحال شدم
اما چیزی که بیشتر خوشحالم کرد
قبول شدن دوستام بود
دوستای نزدیکم هم قبول شدن
واین به جشن من رنگ طلایی میده
*
*
*
آقا مرا از صف منتظرین خارج نکن
من هنوز چشم به راهت هستم
هرچند...
اگه چیزی نمیگم به خاطر این نیست که حرفی ندارم
دلم پر از حرفای نگفته است
از حیرت دهنم بسته شده
حیرت از روزگار
بگذریم
اگه یکم دیگه ادامه بدم دربارش حرف میزنم
امروز بعد از سالها دوستم مهدیه را دیدم
چند ساعتی با هم بودیم
چقدر یاد قدیما رنگ و بوی خوبی داره
رنگ صفا!
رنگ خلوص!
رنگ دبیرستان هدی!