بچه تر که بودم با شنیدن خاطراتش حرص میخوردم که چرا همه چیز را ول کرده و یک گوشه بی اسم و رسم زندگی میکند آن زمان فکر میکردم ادمها برای همه چیز باید بجنگند باید بایستند و حقشان را بگیرند

بزرگتر که شدم فهمیدم ادمی که در دلم ترسو خطابش میکردم چقدر شجاع بود که توانست از این همه رنگ و لعاب جدا شود و راه خودش را برود

این روزها دور و برم پر است از آدمهایی که فکر میکنند چرا بقیه؟! اینجا جای ماست

ما بهتریم!! میمانند و برای حق خیالیشان دست و پا میزنند اما حواسشان نیست هر بار بیشتر در باتلاق فرو میروند انقدر انجا مانده اند انقدر در ان فضای مسموم تقلا کرده اند انقدر انجا نفس کشیده اند که حالا شده اند یکی مثل آنها تلخ و نادوست داشتنی