امشب فیلم بانوی اردیبهشت را دیدم

آرامش قشنگی داشت

اما چیزی که میخام بگم چیزی بین حال و هوای خودم و فیلمه

توی فیلم مادرایی را نشان داد که با عشق، دسته گل هاشونو به مهمونی فرستادن

اما حیف که دیگه تو این دنیا نمیتونن اونا رو ببینن

مادر شهید

این حال و هوا و تصاویر منو یاد مادری انداخت که همه دنیاش یه پسر بود

گرچه هفت تا بچه داشت که سه تاشون پسر بودن

اما مهدی براش سوگلی بود

آخه اونم از همه بیشتر نازکش مامان جون بود

هرچه تو بازار می اومد برای مامان جون میخرید

حدود 40 سالش بود

اما ازدواج نکرده بود

خیلی دوست داشتم بدونم عاشق شده بود یا نه

حتما شده!!

اهل نوشتن بود

کاش از عشقش هم نوشته بود شایدم نوشته بود اما پیدا نشد

البته میدونم که الان اون بالا بالاها خوب تحویلش میگیرن! حوری خانما رو میگم دیگه!!

خاطرات بچه های فامیل ازش

موتور قرمز هوندا

فال گردو

و کاکائوهایی که همیشه وقتی می اومد، میخرید

یه روز رفت و برنگشت

.

.

.

 شهید نه!

گفتن مفقود الاثر

الان میفهمم این کلمه چقدر معنیش سنگینه

چطور یه مادر میتونه قبول کنه که از بهترین پسر دنیاش اثری نیست

حالا که مادرم میفهمم چقدر سخته

مامان جون نمیتونست گریه کنه

چرا باید گریه میکرد؟!

حتما برمیگشت

پس انتظار شروع شد

انتظار

لحظه به لحظه

ساعت به ساعت

روز به روز

هفته به هفته

ماه به ماه

هر زنگ خونه

هر زنگ تلفن

حتی صدای موتورهایی که از جلوی خونه رد میشدن

مامان جون موتور تو پارکینگه چطور با موتور برگرده؟!

اما کدام عقل میتونه جواب عاشق منتظرو بده

راستی! منتظر عاشقه یا عاشق منتظره؟

 

مامان جون لحظه به لحظه انتظار کشید

انتظار کشنده!

انتظار سخت!

انتظار جانکاه!

چقدر سختی کشیدی!

خدابیامرزدت مادر بزرگ عزیزم!