آمده ام اعتراف کنم که کم آورده ام

از دیدن نشانه ایی که دائم دور و نزدیک میشوند و وصال نمی یابند

از ملاقاتت

از دست خالی برگشتنم از پیشت

از توقعی که داشتم و بر آورده نشد

از حسن ظنی که به تو داشتم

آمده ام اعتراف کنم

کم آورده ام

برگهای درخت امیدم یکی یکی زرد میشوند

قبل از رسیدن زمستان به فریادم رس