یه چیزی ته ذهنم مانده است

یه چیزی که دارد اذیتم میکند

ولی هرچه فکر میکنم یادم نیست

جالب است که یادم نیست از چه ناراحت شدم ولی ناراحتم

آن وقت این همه اتفاق خوب که یادم هست خوشحالم نکرده است؟!

خوب پس شادی هایم را مرور میکنم شاید ناراحتی هایم یادم برود

امروز بالاخره پروپوزالم را به دانشگاه دادم تا مطرح شود

خیلی آدمهایی را که دوستشان دارم دیدم: استاد ها و حتی آبدارچی مهربان دانشگاه، همان که همیشه خانم دکتر خطابم میکند و دعوت میکند تا بروم آبدارخانه و چای مهمانش شوم

از همه اینها بهتر، نمرات عالی امتحان جامع بود البته فقط سه نمره اومده

و از این هم دلنشین تر یه سلام غیر منتظره بود:

تو سالن ایستاده بودم و دنبال آبدارچی میگشتم تا طرح را برای جلسه کپی کنه

طول کشید و نیامد

یک اتاق کوچک گوشه سالن بود که درش نیمه باز بود

مربوط به امتحان حفظ و قرائت قرآن

تو سالن قدم میزدم ولی اصلا به اونجا و آدمی که پشت میز نشسته بود توجهی نکردم

بعد از مدتی دوباره رو نیمکت نشستم

آقایی از همان دفتر خارج شد

به من که رسید گفت سلام خانوم...؟

با تعجب گفتم بله و ته دلم گفتم این دیگه کیه؟ منو از کجا میشناسه؟

گفت: «شما چند سال پیش تو دانشگاه ... استاد ما بودید درس ... ، خواستم عرض ادب کنم»

خیلی سلام شیرینی بود

این که سالها قبل فقط چند جلسه سر کلاسی رفته ای و دانشجویت نام تو  و درسی که با او داشته ای به یاد داشته باشد، دلنشین است.

خصوصا اینکه اگه خودش نمیگفت من اصلا به خاطر نمی آوردمش

این خوشی ها انقدر قدرتمند است که هیچ غمی نمیتواند در برابرش قد علم کند