پاهای کوچکم چند بار باید از زمین بلند میشد تا به مدرسه ای که چندان هم دور نبود برسم

مدرسه

جایی که عشقی عجیب را تجربه کردم

عشق به دانستن

هنوز بوسه یواشکی به معلم کلاس اولم یادم هست « خانم دانشی»

هنوز ضربه دست معلم کلاس دومم را حس میکنم «خانم بهرامی»

هنوز آموخته های معلم کلاس سومم در گوشم است« خانم مولاوردیخانی»

هنوز به  سختگیری های معلم چهارم و پنجمم  عادت دارم « خانم بهنیا»

چقدر خوب بود که مدرسه داشتیم

چقدر خوب بود که معلم داشتیم

مدرسه ای بزرگ با دری کوچک

یادش بخیر

مداد پاک کن امینی که سرش دعوا کردیم

پاک کن و تراش آزاده شجاعی که از ترس گم شدن گردنش بود

نقاشی های پر رنگ سمانه سکاک

حفظ کردن های عجیب غریب ریحانه صفربالی

خودنویس  ماریا پور نادر و ...

باور نمیکنم

اما اینها سرگذشت من است

خدایا شکرت که شیرینی ها در خاطرم مانده و تلخی ها آنقدر سنگین بوده که کاملا ته نشین شده

هر قدر در حوض خاطرات دست چرخاندم، جز محبت به چنگم نیامد

خدایا شکرت