دریا  پر از ماهی تشنه است

وقتی دلت برای هوا تنگ میشود

آهوی خسته را چه هراسی ز بند شیر

وقتی دل زمین و زمان سنگ میشود

سنگی که شیشه مهر تو را شکست

هر لحظه بهر عافیتش چنگ میشود

تا برنوازد و به شبی یار بشنود

آن دم که گام رفتن دل لنگ میشود

آری بیا و بر قدح و طرب ما بکوب

اینجا ضمیر آهن ما زنگ میشود

قلبی که تو نخواهد و چشمی که تو ندید

روزی برای صاحب خود ننگ میشود

آقا بیا که گنبد خضرا چه لاله گون

با اشکٍ خونٍ چشمٍ جهان رنگ میشود