به نام خدا

آن شب زن مثل شبهای دیگر خوابش نمی برد و مرد مثل هر شب خور خور میکرد

زن مثل شبهای دیگر بلند شد و رفت تا غلط زدن هایش مزاحم خواب مرد نشود و مرد مثل هرشب بالشش را آن طرفتر برد و راحت تر خوابید

آن شب مرد مثل شبهای دیگر فهمید که زن در کنارش نخوابیده ولی با لبخند رضایتی در گوشه لبش به خواب رفته بود و اصلا به فکرش هم نرسیده بود سری به زن بزند و از او بپرسد چرا نخوابیده و یا چرا نیست؟!

آن شب همه چیز مثل هر شب بود ولی تنها یک چیز تفاوت داشت  زن دیگر هیچ گاه سر بر آن بالش نگذاشت و مرد هیچگاه صدای قدم های اورا نشنید که اتاق را ترک میکرد

زن رفته بود در آرامش و خوابی که هیچ کس نمی توانست بیدارش کند!!

و این بهترین قرص آرامبخش عمرش بود!!