رفتم پیش او 

با کوله باری از چه کنم

حرفها که تمام شد، سبک شدم

از وقتی آمده ام به این فکر میکنم نکند غمم را به او منتقل کرده باشم

نکند بارم بر دلش سنگینی کند؟

اما خوب که فکر میکنم میبنم نشست و کلاف های گره خورده سر درگمی ام را یکی یکی باز کرد

بعدش نقشه لباسی زیبا را داد و گفت بباف

قرار است ببافم ولی انقدر سرخوش شده ام که آرام ندارم.

این هم از آدمی که یا از شادی نمیداند چه کند یا از غم