امروز عرفه است

همه میخوانندت

من نیز هم

ولی قلبم چنان درد آلود است که نمیتوانم عبارات را بخوانم

خود میخوانمت

بدان

این منم

آنکه تو پروردی

همواره خواستم آنچه تو میخواهی باشم

تو هم خیلی هوامو داشتی

ولی الان احساس میکنم دستت روی شونه هام نیست

غمگینم

چرا مرا به خلقت واگذاشتی؟!

چرا حقارتم را پسندیدی؟!

مرا ندیدی؟!

آدم بودی کارت را توجیه میکردم

گرفتاری

مشغله

کدام را داری

اصلا چیست که تو نداری؟

ببخش که باهات اینطوری حرف میزنم

از همه بریدم

یادت نرفته که خدای منی

امروز عرفه است

من فقط تو رو دارم

اگه فکر کردی بنده هات کارامو انجام میدم بهت بگم که همین الان رو به قبله دراز میکشم

قرار ما این نبود

خودت که بهتر میدنی

امروز عرفه است

یادم هست که یادت هست

یادم هست که خدای منی

یادم هست...