الان که قراره بیاد زیاد خوشحال نیستم

همیشه همینجوریه

به سختی میپذیرمش

چرا؟

دوستش ندارم؟

چرا! خیلی هم دوستش دارم

پس چی؟

همه چیز را به هم میریزه

هیچ چیز اونجور که باید نیست

اما اینا با آمدن هر مهمونی اتفاق میافته

پس اینا نیست

.

.

.

خوب که فکر میکنم

ازش میترسم

از ایرادهاش

از حرفایی که سخت آزارم میده

حتی وقتی چیزی هم نمیگه

از وقوع این چیزها میترسم

.

.

حیف!

چقدر این رابطه بهتر از این میتوانست باشد

میدانم که مهربان است

ولی نمودش چندان نیست

هست ولی با منت با تحقیر با...

.

.

.

همه این ها را گفتم که به خودم بگویم تو که این ها را میدانی

بدی هایش را جدا کن

به خوبیهایش فکر کن

دوستش داشته باش

و از آمدنش خوشحال باش

.

.

انگار بهترم

دوست دارم ببینمش

دوست دارم میهمان من باشد

دوست دارمش

خدایا

به تو میگویم این دوستی تنها به خاطر توست

بقیه اش با تو