وقتی بعد از چند روز خودت را راضی میکنی که وقت بگذاری و بری برای محل کار که الحمد لله هی بانک طرف حسابشون را عوض میکنن حساب باز کنی

تا بلکه بعد از 6 ماه پرداختت را انجام بدن

وقتی برای بعد از بانک سه تا کار دیگه ردیف میکنی که انجام بدی و با دقت تنظیم میکنی که کدوم کی باشه

حرصت در میاد

وقتی میری شعبه بانک محل کار میبینی آقا بدون هیچ اطلاع رسانی که کی برمیگرده رفته

شعبه دیگه، بعد کلی نوبت آقای کارمند بانک هی دارند این وسط سکه های جدید ضرب شده را بین دوستاشون تقسیم میکنن

اصلا تو اونجا وایسادی بوقی؟ آدمی؟

بعد از کلی، اقا یادشون می افته تو هم هستی

زنگ میزنی محل کار که شماره حساب بدی همکار محترم رفتند

میای سوار ماشین بشی میبینی یه ماشین پشتت پارک کرده و رفته

صبر صبر صبر

ماشین بغلی خواهش میکنه کمی جابه جا کنی تا بره

شاید بعدش تو هم بتونی بری

بعدش چقدر عقب و جلو میکنی که دستت کنده میشه بالاخره ماشین در میاد

می ایستی یه یادداشت بگذاری برای ماشین متخلف که

طرف تا میبینه رفتی عین جن با خانمش می پره تو ماشین و در میره

حالا بعد نیم ساعت معطلی دیگه ترتیب کارها به هم ریخته

حرصت دراومده

تصمیم میگیری دیگه این چرخه معیوب را ادامه ندی و برگردی خونه

سر میدون تصادف بدی شده

دوباره یاد یه چیزی میافتی

اینکه گاهی شاید تاخیر ها سخت باشه ولی شاید حکمتی داره

اگه زودتر اومده بودی شاید جای اون ماشین تو بودی که موتوری را پرت میکردی

و یاد این حرف زیبای حضرت امیر ع:عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحانَهُ بِفَسْخ الْعَزائِمِ وَ حَلِّ

الْعُقُودِ وَنَقْضِ الْهِمَمِ

خدا را با به هم خوردن تصمیم ها و گشوده شدن

عزمها و شکستن آهنگها شناختم

گاهی به خودمان و برنامه ریزی مان سخت غره ایم