سکانس اول:

زن و مرد با دو فرزند،

فقر بیداد میکند

چیزی برای خوردن نیست

مرد توان اداره زندگی را ندارد

با زن و دو فرزندش به خانه پدر میرود

جایی که هیچ کس منتظرش نیست

و همسری که انتخاب کرده را نمیپذیرند

سکانس دوم:

سالها گذشته است

مرد ثروتی به هم زده است

اما هنوز هم زنش چندان طعم پول را نچشیده است

مرد از عکس العمل زن میترسد

سکانس سوم:

مرد سالخورده است

توان اداره همه اموال را ندارد

قسمتی از اموال به دست زن افتاده است

زن بد جنس نیست اما محروم مانده است

حالا وقت جبران است

سکانس چهارم:

زن همه چیز را حساب میکند

بچه هایش را نادیده میگیرد

به فقر پسرش که حالا دو فرزند دارد بی تفاوت است

تنها یک چیز مهم است

کمتر خرج خانه و خورد و خوراک شود تا اندوخته اش را بیفزاید

سکانس پنجم

سالها میگذرد

پسر مرد ثروتمند میشود...