از پشت سر صدایم کرد

برگشتم

سلام و احوال پرسی

حرف یک سال پیش را وسط کشید

شروع کرد به تعریف از من

اولش فکر کردم میخواهد بابت کار سال قبلش معذرت خواهی کند

ولی کمی بعد فهمیدم این حرفا از جنس دیگری است

من را بالا میبرد

بالا

بالاتر

تا بالاترین نقطه

تا وقتی به آنجا رسیدم پرتم کند پایین

تا از من شکسته و خرد شده آدم جدیدی بسازد

آدمی که او میخواهد

ولی من دستش را خوانده بودم

وقتی به آن بالا رسیدم از آسانسورش پیاده شدم

و نگذاشتم از آنجا پرتم کند

ولی با روشی مثل خودش

.

.

آخر صحبتها قیافه اش دیدنی بود

داشت التماس میکرد که تو رو خدا بپر پایین

و من مثل بچه های شیطان همان بالا مانده بودم

امروز از خودم خوشم آمد

احساس کردم که بزرگتر شده ام

و نمیگذارم آدمها با رودربایستی به کارهایی که میخواهند مجبور کنم

اگر بدانید حس پیروزی بر این آدم های پر فریب چقدر شیرین است