دخترک کاغذی برداشت تا نامه بنویسد

و نوشت

سلام

من از پدر آموخته ام هر روز سیلی به صورتم بزنم تا دیگران از زردی چهره ام خبر دار نشوند

اما سرخی صورتم با لباسهای مندرسم هیچ سنخیتی ندارند

میشورمشان

هر روز اتو میکشم

ولی خوب کهنه شده اند

دوستانم فکر میکنند من بی سلیقه ام

میگویند تو که وضعت خوب است چرا به خودت نمیرسی

خدایا وقتی پدرم این رسم را به من آموخت یادم رفت صبر را هم از او بیاموزم

من مثل او صبور نیستم

من جوانم

من دخترم

من از کنایه های دیگران خسته شده ام

از اینکه هر لحظه به من انتقاد میکنند و از سلیقه شان تعریف میکنند خسته شده ام

خدایا نمیخواهم از فقرم خبر دار شوند

کمکم کن

میترسم یک روز کاسه صبرم لبریز شود و بگویم که ندارم

کمکم کن

دخترک نامه را تمام کرد و با یک دنیا آرزو آن را لای قرآنش گذاشت

...

 

یه نظر شما ادامه قصه چی میشه؟