کجایی بهارم

بهار آمده بود و نشسته بود کنار پنجره

با موهای بلند و  لخت  بر شانه  

باد میوزید و موهایش را افشان میکرد

اما اصلا تکان نمیخورد

همانطور نشسته بود و به من زل زده بود

سنگینی نگاهش را حس میکردم ولی سرم را بالا نمی اوردم

یواشکی نگاهش میکردم اما مواظب بودم با او چشم در چشم نشوم

چه کسی میتوانست چنین دلبری ببیند و در آغوش نکشد

اخرش خسته شد، از جا بلند شد،  امد و کنارم نشست

کم کم داشتم گرمای تنش را حس میکردم که دیو ها به سراغمان امدند

دیوهای بد اخم

 زورگو

 گزافه گو

.

.

.

بهار را بوسیدم و گفتم از این جا برود 

دلم نمیخواست نفس دیو گیسوانش را افسرده کند

.

.

.

امروز بهار رفته ست

و من در فراقش غمگینم 

اما حتی جرات گریستن ندارم

 

میدانم بهار همین نزدیکی هاست

مرا تنها نمیگذارد

پشت یکی از همین دیوارها ایستاده و منتظر اشاره من است

آه بهار جان

آه بهارِجان

آه بهار 

آه جان

/ 2 نظر / 19 بازدید
صرافي

مي گويند براي کلبه کوچک همسايه ات چراغي آرزو کن، قطعأ حوالي خانه تو نيز روشن خواهد شد.من خورشيد را براي خانه دلتان آرزو مي کنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنايي سال نو مبارک

نرگس جان

دیوها هیچ غلطی نمی توانند بکنند !!!!