ایستگاه غم

از دیروز یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه

یه چیزی داره روحم را میخراشه

ولی پیداش نمیکنم

شاید شروعش با یک مکث بود حتی یک سکوت یک حرکت

اما فقط اون نبود  اون شد یه ایستگاه برای  حرفا و حدیثهای بعدی که می آمدند در این ایستگاه متوقف میشدند

حالا ترافیکی از غم در دلم انباشته شده است

 این منم، با این حال بد، از آنچه که نمیدانم

دلم یک دوست با حال میخواهد که بیاید و با هم برویم شهربازی

ترن هوایی سوار شویم و  هی جیغ بزنیم و بخندیم

شاید این همه غصه که هیچ و پوچ روی هم تلنبار شده از آن بالا بریزد پایین

و همانجا بماند

باید یک نفر پیدا کنم

/ 1 نظر / 12 بازدید
صدیقه (ایران دخت)

من میام :)