غریبه ای در جمع

باز هم از این مهمانی ها

هر قدر هم که تلاش کنم با بقیه گرم بگیرم، باهاشون شوخی کنم، تو کارها کمک کنم

برای بعضی غریبه ام

انها مرا نمیشناسند، نه اینکه غریبه باشم  آنها هرکسی را که با تفکر آنها همراه نباشد درک نمیکنند، انکارم میکنند، برخی که رک تر هستند با لطیفه ای آنچه را دوست دارم به سخره میگیرند

هنوز نمیدانم چرا دعوتم میکنند؟!چرا اصرار میکنند؟!

شاید میخواهند وجدانشان راحت باشد

شاید میخواهند خودشان را آدم های روشنفکری نشان بدهند

هربار همین است

شاد میروم و تلاش میکنم همه آنچه از قبل بوده به فراموشی بسپارم

انجا لبخند از لبم کنار نمیرود

ولی وقتی برمیگردم دردهای مرموزی سراسر وجودم را میگیرد

از ضرباتی که با سوزن به آرامی و بی صدا بر من وارد شده است

خونریزی ندارد ولی جایش بدجور درد میکند

خیلی بدجور

دردی که نه قابل توضیح است نه قابل اثبات

کاش به جای این سوزن ها چاقویی به دست داشتند حملاتی اشکار و قابل اثبات

آنوقت راحت میتوانستم از درد ناله کنم

کاش بعضی شان را هیچ وقت نبینم

هیچ وقت دعوتم نکنند

هیچ وقت اصرار نکنند

از این آدمهای چند رو بیزارم

دیکتاتور های به ظاهر دموکرات

کافی است یک جمله به انچه دوست دارند نقد کنی انوقت چهره واقعیشان رو میشود

حیف که ما سرمان برای دعوا درد نمیکند

حیف

/ 0 نظر / 5 بازدید