سلام همسایه

سلامی برای تو

در آن دور دستها

در آن افق روشن

تویی که در زمین ناخوشی و ذهنت در ملکوت سرخوشی ها دارد

تو را به سرای خیالم دعوت کردم و خواستم در رویایم همسایه ام باشی ولی اشتباه کردم چطور میتوانستی همسایه ام باشی وقتی در ملکوت سیر میکنی

خانه ای ساخته ام، با حیاطی دلباز

حوض آب، باغچه های پر گل

دخترکی بازگوش بر لب آب

تخت هایی زیبا بر لب جو

من و تو تکیه زده بر آنها

و لباسی به بلندای تمام، همه از جنس نسیم

بر تن هردوی ماست

و تو مهمان منی، به شرابی معطر به گلاب

و شیرینی ما لبخند و فراغی پسِ درد

بر در این خانه، دو چراغ روشن

و نسیمی نوازشگر گیسوهامان

...

کاش آنجا بودیم

/ 3 نظر / 16 بازدید