شب و زن

به نام خدا

آن شب زن مثل شبهای دیگر خوابش نمی برد و مرد مثل هر شب خور خور میکرد

زن مثل شبهای دیگر بلند شد و رفت تا غلط زدن هایش مزاحم خواب مرد نشود و مرد مثل هرشب بالشش را آن طرفتر برد و راحت تر خوابید

آن شب مرد مثل شبهای دیگر فهمید که زن در کنارش نخوابیده ولی با لبخند رضایتی در گوشه لبش به خواب رفته بود و اصلا به فکرش هم نرسیده بود سری به زن بزند و از او بپرسد چرا نخوابیده و یا چرا نیست؟!

آن شب همه چیز مثل هر شب بود ولی تنها یک چیز تفاوت داشت  زن دیگر هیچ گاه سر بر آن بالش نگذاشت و مرد هیچگاه صدای قدم های اورا نشنید که اتاق را ترک میکرد

زن رفته بود در آرامش و خوابی که هیچ کس نمی توانست بیدارش کند!!

و این بهترین قرص آرامبخش عمرش بود!!

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
همنشین

با سلام از وب شما بازدید کردم وب پر محتوایی دارید.خ.شحال میشم نظرتونو در مورد وبم بگید. در صورتی که تمایل به تبادل لینک داشتید بنده را با نام "همنشین(گردان سایبری عمار)"لینک کنید و اطلاع بدید با گه نامی شما رو لینک کنم.با سپاس[گل] ضمنا ما هم منتظر نتایج ارشد هستیم نمیدونم قبول شدم یا نه

زهرا

به نام خدا خیلی غصه دار بود. تصمیم گرفتم هرگز ازدواج نکنم

سشرا

ناگهان خیلی زود دیر می شود....